2 ـ 3 ـ همسريابي در ديدگاه‌هاي مختلف

ديدگاه رفتارشناسي طبيعي[1]: انسان‌ها به صورت ژنتيك مستعد و آماده‌اند تا نوعي خاص از روابط اجتماعي و از آن ميان، پيوندهايي را با جنس مخالف برقرار كنند كه اساس اين پيوندها، مشاركت در عواطف و علايق مؤثر دوجانبه است. ماهيت اين پيوندها از لحاظ تكاملي، بسيار مهم است، زيرا كودك براي سالهاي  بسياري قادر به كنش‌وري مستقل نيست، بنابراين براي زاد و ولد و بقاي نوع انساني، بايد يك تعهد با ثبات طولاني مدت نسبت به روابطشان و نيز به كودك‌شان داشته باشند كه ازدواج تبلور آن است (هنگيلر[2] و بورودوين[3]، 1990)

روانشناسان نيز از ديدگاه خود به بررسي عوامل شخصي ازدواج پرداخته و نكاتي را يادآور شده‌اند. به نظر اينان، علاوه بر فشارهاي اجتماعي و فرهنگي و تمايل مردم به داشتن رابطه‌اي پايدار با همسري مناسب، به نظر مي‌رسد كه مردم براي به دست آوردن يك همزيستي[4] جديد ازدواج مي‌كنند، به اين معنا كه وقتي ما كودك بوديم، در ارتباط با مادرمان، در جستجوي ايمني بوديم. اين احساس مربوط به سالهاي اوليه عمر، چه در تجارب سالهاي بعد تقويت شود يا نشود، خواه ناخواه به سمت ازدواج هدايت مي‌شود. با اين بيان ما نمي‌خواهيم بگوئيم كه يك ارتباط ساده و مستقيم، بين گذشته و حال وجود دارد. ولي به نظر مي‌رسد كه پيوند معني‌داري بين ميل بزرگسالانه براي داشتن همسر و نزديكي و صميميت با وي و رابطه‌اي كه عناصري از همزيستي را در بر دارد با انواعي از تجربيات كه ما، در زندگي اوليه داشته‌ايم، وجود دارد (كرو و رايدلي، 2000).

به نظر گولد[5] كه دوران بزرگسالي  انسان را به 5 دوره اساسي تقسيم كرده است. علت اينكه بسياري از مردم در سنين 22 تا 28 سال ـ دومين دوره بزرگسالي ـ ازدواج مي‌كنند اين است كه آنها ديگر نمي‌توانند به قدر كافي با والدينشان رابطه داشته باشند. ” هر كدام از ما همسراني را انتخاب مي‌كنيم كه حداقل تا حدودي رابطه بين «فرزند ـ والدين» را كه ديگر در اختيار و كنترل ما نيست، دوباره بازآفريني كنيم” (گولد، 1987، به نقل از راتيزمن[6]، 1994).

ديدگاه گولد در زمينه انتخاب همسر شبيه به نظريه خانواده چند نسلي[7] است. از اين ديدگاه افراد در جستجوي آنند كه والدين از دست داده شده را از خلال ازدواج با فردي كه به نظر مي‌رسد برخي از ويژگيهاي اساسي والدين آنها را دارد، دوباره به دست آورند. با اين جايگزيني، فرد تلاش مي‌كند تا تعهدها و وفاداريها را در شبكه خانواده دوباره برقرار سازد. (بوزورميني ـ ناجي[8]  و اسپارك[9]، 1973، به نقل از نيكلاس[10] و راورت[11]، 1986).

از ديدگاه «روابط موضوعي»، فرد به شخصي كه با او صميمي است، بعضي از تصورات ذهني مهم از روابط قبلي، با والدينش را «فرافكني» مي‌كند. اين مسئله بخصوص در حيطه تعارضها آشكار است. از اين ديدگاه، وقتي فرد درصدد انتخاب همسر است، هم‌دفاعي عمل مي‌كند و هم در جستجوي رضايت خاطر است (همان منبع).

ديدگاه روان تحليل‌گري بر اين باور است كه افراد به گونه‌اي هوشيار و ناهشيار در جستجوي همسراني هستند كه نيازها خوددوستدارانه[12] آنها را ارضا نمايند (اسكرتز[13]، 1958، ديكز[14]، 1967، وينچ[15]، 1958، به نقل از اولري[16]، و اسميت[17]، 1991).

سركوب‌گري پوياي نيازهاي خود دوستدارانه و درون‌فكني و فرافكني آنها بر همسران بالقوه، افراد را در جهت انتخاب همسراني هدايت مي‌كند كه داراي نيازهايي، مكمّل نيازهاي آنان باشند. به عبارت ديگر، مردم همسراني را بر مي‌گزينند كه نقش جانشين آرمانهاي تحقق نايافته در آنان را بهتر ايفا كنند. اين افراد ممكن است از نظر نژاد، مذهب و ساير زمينه‌ها شبيه فرد باشند.

به جز آنكه از نظر روانشناختي با فرد متفاوت‌اند. يعني در واقع زوج‌ها غالباً به وسيله اشتباهات تحوّلي مشترك، مجذوب يكديگر مي‌شوند (اسكينر[18]، 1976، به نقل از همان منبع).

در سالهاي اخير، رابرت وينچ[19]‌ (1958، به نقل از اولري و اسميت، 1991) با طرح مجدّد اين نظريه، سعي در احيا و ارائه شواهد تجربي در حمايت از آن كرد.

از ديدگاه اين مؤلف، هم فرد در انتخاب همسر، در محدوده‌اي كه قادر به انتخاب است، به دنبال كسي هست كه بيشترين اميد را به وي از جهت فراهم آوردن حداكثر ارضاي نيازهايش داشته باشد. اين الگوهاي نياز در فرايند جذب اولاً به گونه‌اي مكمل هم هستند و ثانياً به صورت دوجانبه عمل مي‌كنند. يعني، يك «شخص وابسته» دوست دارد كه عاشق يك فرد «مهرورز»[20] بشود، زيرا يك شخص مهرورز مي‌تواند نياز وابستگي وي را برآورد. از سوي ديگر، يك شخص مهرورز هم بيشترين رضايت خاطر را وقتي به دست مي‌آورد كه از يك همسر وابسته مراقبت كند. وينچ چهار ريخت از همسراني مكمّل و روابط آنها را بر مي‌شمارد. اگرچه الگوهاي مكمّل كه وينچ توصيف مي‌كند، ممكن است در بعضي همسران مشاهده شوند، ولي در بسياري موارد، آشكار نيستند و در بحث شواهد تجربي خواهيم ديد كه اثبات نظريه وينچ از لحاظ تجربي كار آساني نيست  (نيكلاس و اورت، 1986).

[1] . ethology

[2] . Henggeler, S. W.

[3] .Borduin, C. M.

[4] .symbiosis

[5] . Gouldr.

[6] . Wrightsman, L. S.

[7] . multigenerational family theory

[8] . Boszormenyi-Nagy, L.

[9] . Spark, G. M.

[10] . Nichols, W. C.

[11] . Everett, C. A.

[12] .Narcissistic

[13] . Schutz, W. C.

[14] . Dicks, H. V.

[15] . Winch, R. F.

[16] . O’Leary, K. D.

[17] . Smith, D. A.

[18] . Skynner, A. C. R.

[19] . Winch, R.

[20] . nurturant