2 ـ 5 ـ دلبستگي

2 ـ 5 ـ 1 ـ مشخصه‌هاي اصلي و كنش‌هاي دلبستگي

وابستگي هيجاني كودك به مادر براي صدها سال امري بديهي و عادي تلقي شده بود (بلسكي[1]، 1999). اين وابستگي در مكتب روان تحليل‌گري يك كشاننده ثانوي و متكي بر نياز نخستين تغذيه پنداشته شده بود. بي‌همتايي و بديع بودن مفهوم دلبستگي در نظام «بالبي»، در عين تكيه كردن بر آزمايشگري، بيان اين فرضيه است كه نياز دلبستگي نيز نخستين است. بدينسان بالبي از فرويد كه براي وي نيازها تنها نيازهاي بدني  هستند، فاصله مي‌گيرد (منصور و دادستان، 1369).

بالبي در قلمرو دلبستگي چند نكته مهم را مورد تأكيد قرار مي‌دهد:

اول آنكه كودك از نظر ژنتيكي براي واكنش‌هايي آمادگي دارد:

ـ كودك به علامتهاي محركي پاسخ مي‌دهد كه هم از اطلاعاتي مشتق مي‌شوند كه ناشي از ارگانيزم‌اند، و هم از اطلاعاتي كه منبعث از محيط‌اند.

ـ واكنش‌هاي كودك به هدفهاي ثابتي منتهي مي‌شوند و در اين مورد خاص، واكنش وي عبارتست از تأمين مجاورت يا جوارجويي[2] با يك فرد خاص يعني مادر كه بر همه افراد ديگر مرجح است (همان منبع). اين خواست در كودكي تحت تأثير جدايي از چهره دلبستگي[3] و بعدها بر اثر خستگي، تنيدگي، تهديد يا بيماري فعال مي‌شود (هلمز[4]، 1378).

دوم آنكه رفتار دلبستگي متحول مي‌گردد. بالبي در آغاز به پنج نظام رفتاري مكيدن، به ديگري در آويختن، دنبال كردن، گريه كردن و لبخند زدن اشاره كرده است. اين پنج قالب رفتاري معرف رفتار دلبستگي در كودك‌اند.

كودك در واقع با طيف وسيعي از ظرفيت‌هاي بالقوه آمادگي براي عمل به دنيا مي‌آيد. ظرفيت‌هايي كه در عمل به تدريج چهره بيش از پيش تمايز يافته را هدف قرار مي‌دهند. در جوامع امروزي اين چهره، عمدتاً مادر است كه غالباً وظيفه مواظبت از كودك را بر عهده دارد.

اين رفتار دلبستگي كه از نقطه شروع در كودك وجود دارد به تدريج متنوع مي‌گردد. به چهره‌هاي معين گسترش مي‌يابد، در تمام زندگي پابرجا مي‌ماند و تحت اشكال مختلف متجلي مي‌گردد و گاهي حتي تحت اشكال رمزي به منظور تأمين تماس بروز مي‌كند.

رفتار دلبستگي كه هم از يك نياز فطري و هم از اكتسابها منتج مي‌گردد، داراي كنشي مضاعف است:

ـ يكي كنش حمايتي، كه به اندازه رفتار تغذيه‌اي و رفتار جنسي مهم است و به كودك فرصت مي‌دهد تا از مادر خويش فعاليت‌هاي لازم براي ادامه حيات را بياموزد، چه تجهيزات رفتار وي كه از انعطاف لازم برخوردارند به وي اجازه مي‌دهند كه به تقليد بپردازد و سپس به ابتكار دست زند (منصور و دادستان، 1369).

بالبي در توضيح كنش محافظتي رفتار دلبستگي معتقد است كه در طول دوره تكامل، انسان همواره در معرض خطرهاي گوناگون، مانند سرما، گرسنگي، غرق شدن، شكار شدن، و ساير حوادث بوده است. جهان كنوني نيز علاوه بر خطرات قديمي، مانند آب، آتش و گاهي خطرناك، شامل خطرات جديدي مانند برق، خودرو و امثال آن است؛ در مقابل اين خطرات، گرايش غريزي به حفظ تماس و نزديكي با چهره‌هاي دلبستگي، بخت فرد براي زنده ماندن و توليد مثل را افزايش مي‌دهد. به علاوه الگوي غريزي شامل آمادگيهاي ژنتيك براي دل بستن به يك فرد و يادگيري درباره اينكه كدام چهره را انتخاب كند و چگونه رفتار را در ارتباط با آن چهره سازمان دهد، مي‌باشد (بالبي، 1982 به نقل از كولين، 1996).

ـ كنش ديگر دلبستگي، كنش اجتماعي شدن است: دلبستگي در جريان چرخه‌هاي زندگي از مادر به نزديكان و سپس به بيگانگان و بالأخره به گروه‌هاي بيش از پيش وسيع‌تري تسرّي مي‌يابد و به صورت عاملي به همان اندازه مهم براي ساخت‌دهي شخصيت كودك كه تغذيه زندگي جسماني وي است، در مي‌آيد (منصور و دادستان، 1369).

دلبستگي به «پديده پايگاه امن»[5] منتهي مي‌شود. احساس ايمني و «رفتار اكتشافي»[6] ره‌آورد دلبستگي در ايام طفوليت و اوايل كودكي است.

بين رفتار دلبستگي، جستجوي چهره دلبستگي يا تمسّك به آن و اكتشاف، رابطه‌اي متقابل وجود دارد (هلمز، 1378).

ـ فرد حامل نقشه يا «الگوي مؤثر دروني»[7] از روابط متعامل ميان او و چهره‌هاي دلبستگي است. اين الگو كه در ابتدا ناهشيار است به آينده منتقل شده و در روابط بعدي وي با ديگران تأثير مي‌گذارد (كرو ورايدلي، 2000).

ـ جدايي فرد از چهره دلبستگي به «اعتراض جدايي»[8] مي‌انجامد كه غالباً با خشم و اضطراب و تلاش براي اتحاد مجدد توأم است (هلمز، 1378). در صورت تداوم جدايي، ابتدا مرحله نوميدي و نهايتاً مرحله بريدگي يا قطع دلبستگي پديدار مي‌شود. (منصور و دادستان، 1369).

اگر اين جدايي به صورت موقعيتي باشد، يك رفتار «دلبستگي دلهره‌آميز» را القا مي‌كند. اين رفتار دلبستگي دلهره‌آميز اگر شديد باشد ايجاد استقلال و ظرفيت‌هاي سازش اجتماعي كودك را با اشكال مواجه مي‌سازد. بنابراين راه شكافي كه در اين مبادله زودرس نخستين روابط (كه در جريان كودكي و تا دوره نوجواني استقرار مي يابند) ايجاد گردد. مي‌تواند تأثير قاطعي بر تحول شخصيت داشته باشد و در آينده، به اختلالات كم و بيش وخيم مرضي منجر گردد. (همان منبع).

 

2 ـ 5 ـ 2 ـ دلبستگي بزرگسال و معيارهاي آن

اگرچه نظريه بالبي در اصل درباره پيوند عاطفي بين كودك و مادر يا جانشين وي، ارائه شده ولي پژوهشهاي انجام شده از اوايل دهه 1980 به بعد (مثلاً: انيس ورث، 1985؛ كولين وريد، 1990؛ كروول و فلدمن، 1988؛ فيني و نولر، 1990؛ هازن و شيور، 1987؛ كوبك و اسكيري، 1988؛ مين و گولدوين، 1984؛ به نقل از سيمپسون[9] و همكاران، 1992)، دلايلي براي ارتباط بين اصول دلبستگي با روابط نزديك بزرگسالان ارائه داد. اين دلايل بر تحليل كنش‌هاي رابطه دلبستگي متمركز است. پيوند دلبستگي به طور خاص، شامل حفظ نزديكي[10]، پايگاه امن و اعتراض جدايي است. بر اساس نظر بسياري از جمله ويس (1982، 1986، 1991، به نقل از فيني، 1999) اين ويژگيهاي رابطه كودك ـ مراقب[11]، قابل تعميم به بسياري از روابط بزرگسالان يا نزديكان خود، اعم از خويشان و دوستان صميمي است (به نقل از همان منبع).

در دوران بزرگسالي، دلبستگي‌هاي قديمي باقي مانده و دلبستگي‌هاي جديدي ايجاد مي‌شود. روابط دلبستگي بزرگسالي داراي كيفيت دو جانبه‌اند كه دلبستگي‌هاي نامتقارن كودكي، هرگز واجد آن نبودند. هدف نظام دلبستگي، حتي براي بزرگسالان، دسترسي به چهره دلبستگي است. البته براي بزرگسالان ممكن است تماس بدني واقعي غالباً ضروري نباشد.

درباره چهره دلبستگي، تحقيقي توسط بارناس[12]  و همكاران (1991، به نقل از كولين، 1996)، انجام شده كه قابل توجه است. اين محققين از 50 زن آمريكايي خواستند كه نزديكترين شخص به خود را مشخص كنند، نيمي از اين افراد دانشجوي دوره ليسانس (18 تا 25 سال) و نيمي ديگر دانشجوي مقاطع بالاتر يا فارغ‌التحصيل (30 تا 50 سال) بودند. بعضي از اين افراد نتوانستند يك نفر را به عنوان نزديكترين چهره انتخاب كنند و بنابراين از دو نفر نام بردند.

از گروه دانشجويان ليسانس، 10 نفر يكي از والدينشان، 3 نفر يكي از پدربزرگ يا مادربزرگشان، 5 نفر يكي از برادران و خواهرانشان، 6 نفر يكي از دوستانشان و 4 نفر دوست پسرشان را انتخاب كردند.

در گروه 25 نفري دوم، 10 نفر شوهرشان، 5 نفر نامزد يا دوست پسرشان، 8 نفر يكي از دوستانشان، 4 نفر يكي از والدينشان، 4 نفر يكي از فرزندانشان و 1 نفر يكي از برادران و خواهرانشان را برگزيدند.

درباره نتايج اين تحقيق اين نكته قابل ذكر است كه اگرچه نزديكترين شخص به ما لزوماً چهره دلبستگي ما نيست، ولي احتمالاً بيشتر آزمودني‌ها از چهره اصلي دلبستگي‌شان نام برده‌اند. در اين صورت طيف افرادي كه نقش چهره اصلي دلبستگي را ايفا مي‌كردند چندان وسيع نبوده و به خانواده نزديك (شامل پدر و مادر، برادر و خواهر، فرزندان و پدربزرگ و مادربزرگ و دوستان صميمي و شركاي عشقي محدود مي شد. در اين نمونه، هيچ‌كس از كساني مانند معلم، همكار يا مشاورش نام نبرد.

به نظر انيس ورث (1982، 1991 الف؛ به نقل از كولين، 1996) با اين سه معيار مي‌توان به وجود رابطه دلبستگي پي برد. اول: شخص، بخصوص وقتي دچار تنيدگي است مي‌خواهد كه در كنار چهره يا چهره‌هاي دلبستگي خود باشد. دوم: وي در اين ارتباط به دنبال راحتي و ايمني است. سوم: وقتي چهره دلبستگي دور از دسترس مي‌شود، اعتراض مي‌كند و اگر چهره دلبستگي از دست رفته باشد، فرد به عزاداري مي‌پردازد. تحقيقات با مردان و زنان همسر از دست داده، آشكار ساخت كه نشانگان اعتراض در بزرگسالان، بسيار شبيه نشانگان اعتراض در كودكان مي‌باشد و شامل صدا زدن، گريه كردن، جستجوي دايم و گاهي ديوانه‌وار، توجه دايم به خاطرات و يادآوري فرد از دست رفته بيقراري و نهايتاً نااميدي است (بالبي، 1980، به نقل از همان منبع).

براي بزرگسالان همانند كودكان، دلبستگي به افراد خاصي است و هر چهره دلبستگي اهميتي يگانه و غيرقابل جايگزين سازي دارد. وقتي شخص چهره دلبستگي خود را ـ مانند والدين يا همسر ـ از دست مي‌دهد، احساس تنهايي مي‌كند به عزاداري مي‌پردازد. اين حالت حتي وقتي خويشان و دوستان حمايت كننده نيز هستند، بوقوع مي‌پيوندد.

يك شبكه قوي از افراد حمايت كننده ممكن است اندوه شخص را تخفيف دهند ولي نمي‌توانند خلأ عاطفي ايجاد شده را پر كنند (همان منبع).

دوره‌اي كه در خلال آن فرد بزرگسال دلبستگي جديدي را ايجاد مي‌كند، اغلب در وهله‌اي است كه تغيير چشمگيري در زندگي شخص به وجود مي‌آيد. در اين زمان بيشتر از هر وقت ديگر احتمال دارد كه، «الگوهاي مؤثر دروني»[13] از خود و دگيران و روابط دلبستگي، كه دستخوش اصلاح شده‌اند متجلي گردند. هر چند در آغاز الگوهاي مؤثر دوره كودكي، ادراك و تعامل با افراد جديد را هدايت مي‌كنند، ولي تجارب و روابط جديد، چه گذرا و چه ديرپا، ممكن است سرانجام اين الگوها را كه در گذشته شكل گرفته‌اند، تغيير دهند (فيني، 1999).

 

2 ـ 5 ـ 3 ـ الگوهاي مؤثر دروني اثبات و تغيير در سبكهاي دلبستگي

يك مفهوم كليدي در نظريه دلبستگي كه پيوند و ارتباط بين كيفيت روابط دلبستگي كودك و بزرگسال را مطرح مي سازد، مفهوم «الگوهاي مؤثر دروني» است. به نظر بالبي (1969؛ به نقل از برترتن[14]، 1987)، در خلال سالهاي رشد نايافتگي (اوايل كودكي تا نوجواني) افراد بر حسب تجاربشان با چهره‌هاي دلبستگي و تعامل با جهان مادي، الگوهاي مؤثر دروني‌شان از جنبه‌هاي مهم جهان را مي‌سازند. به كمك همين الگوهاست كه شخص وقايع را درك و تفسير، حوادث را پيش‌بيني و طرح‌هايي را بنا مي‌كند.

مفيد بودن الگوهاي مؤثر دروني نيازمند آن نيست كه كاملاً دقيق بوده يا همراه با جزئيات زياد باشد، بلكه براي اينكه نقش كنشي‌شان را به خوبي ايفا كنند، بايد كه «رابطه ـ ساختار»[15] آنها با واقعيتي كه آن را تجسم مي‌كنند، هماهنگ باشد.

مهمترين الگوهاي مؤثر دروني، الگوهاي مؤثر از «خود»[16] و چهره‌هاي دلبستگي اصلي است. يك ويژگي كليدي از الگوهاي مؤثر از خود اين است كه اين خود از ديدگاه چهره‌هاي اصلي دلبستگي تا چه حد قابل قبول بوده است. برعكس، يك ويژگي مهم الگوهاي مؤثر از چهره‌هاي دلبستگي، حد در دسترس بودن و پاسخ دهندگي آنها از زاويه هيجاني و حمايت كنندگي است.

چرا كه الگوهاي مؤثر دروني از خود و چهره‌هاي دلبستگي، در روابط متقابل و نزديك متحول مي‌شوند. (بالبي، 1973؛ به نقل از همان منبع).

پيشرفت در زمينه پژوهش و نظريه‌پردازي درباره الگوهاي مؤثر دروني، عمدتاً مرهون كارهاي كولينز[17] و ريد[18] ، (1994) است. اين دو مؤلف بر اساس توجه به ساخت و كنش الگوهاي مؤثر، معتقدند كه هر كس سلسله مراتبي از اين الگوها را در خود متحول مي‌سازد. در رأس اين سلسله مراتب، مجموعه‌اي از الگوهاي تعميم يافته، در سطوح مياني، الگوهايي براي روابط با گروه‌هاي خاص (مانند اعضاي خانواده، همسالان)، و در پائين‌ترين سطح، الگوهايي براي روابط خاص (مانند پدر، مادر، همسر و …) قرار دارند. اگرچه الگوهاي مؤثر بالاتر در اين سلسله مراتب، شامل دامنه وسيع‌تري از اشخاص مي‌شوند، ولي براي موقعيت‌هاي خاص، كمتر پيش‌بيني كننده‌اند.

كولينز و ريد عقيده دارند كه الگوهاي مؤثر شامل 4 جزء به هم مرتبط‌اند.

ـ حافظه‌هايي براي تجاربي كه به دلبستگي وابسته‌اند؛

ـ باورها؛ بازخوردها و انتظاراتي از خود و ديگران در ارتباط با دلبستگي؛

ـ اهداف و نيازهايي در ارتباط با دلبستگي؛

ـ و بالأخره راهبردها و نقشه‌هايي براي رسيدن به اين اهداف و نيازها.

افراد داراي سبكهاي مختلف دلبستگي در اين اجزا با هم متفاوتند. مثلاً افراد ايمن گرايش دارند كه والدينشان را به عنوان افرادي گرم و با محبت به خاطر بياورند، افراد اجتنابي از مادرانشان به عنوان كساني سرد و طرد كننده ياد مي‌كنند، و افراد دو سو گرا، پدرشان را به عنوان فردي مغرض و بي‌انصاف به خاطر مي‌آورند. (هازن و شيور، 1987؛ فيني و نولر، 1990؛ روت بارد و شيور، 1994؛ به نقل از فني، 1999).

در زمينه كنش‌هاي الگوهاي مؤثر، نظر بر اين است كه اين الگوها شناخت، هيجان و پاسخهاي رفتاري افراد را شكل مي‌دهند. همچنين پاسخهاي شناختي افراد را با هدايت آنها به توجه كردن به جنبه‌هاي خاصي از محركهايي كه مقابل آنها قرار مي‌گيرد (بخصوص محركهايي كه به اهداف آنها مربوط مي‌شود) و نيز با ايجاد سوگيريهايي[19] در رمزگذاري[20] و يادآوري[21] و اثرگذاري بر فرآيندهاي توضيح دادن[22]  تحت تأثير قرار مي‌دهند.

براي مثال، بزرگسالان ايمني يك مجموعه لغت در بازده مثبت در يك زمينه بين شخصي را سريعتر بازشناسي مي‌كنند در حاليكه بازشناسي لغاتي كه در ارتباط با نتايج منفي هستند در بزرگسالان اجتنابي سريعتر است (بالدوين[23] و همكاران، 1993). افزون بر اين، توضيح درباره رابطه بين رويدادها توسط افراد ايمن، ادراكات قويتر آنان از ايمني و اعتماد بيشتر آنان به در دسترس بودن همسرانشان را منعكس مي‌كند. (كولينز، 1996؛ به نقل زا فيني 199).

با توجه به طرح‌هاي پاسخ هيجاني، تصور مي‌شود كه «الگوهاي مؤثر» بر هر دو «ارزيابي اوليه»[24] و«ثانويه»[25]، پردازش شناختي ممكن است پاسخ هيجاني اوليه را بر اساس چگونگي تفسير فرد از وقايع، حفظ كرده، افزايش يا كاهش دهد.

الگوهاي مؤثر، همچنين از طريق فعال كردن طرح‌هاي ذخيره شده و راهبردها و از راه ايجاد طرح‌ها و راهبردهاي جديد بر پاسخ‌هاي رفتاري اثر مي‌گذارند. يك مثال از راهبردهاي ذخيره شده در دوران كودكي، بازگشت به سوي مادر[26] به هنگام مشكلات و تعارض‌هاست. در زمان بزرگسالي و در فقدان اين راهبرد، راهبردهاي جديدي بايد براي مواجهه با موقعيت‌هاي جاري تدارك شوند. از اين رو الگوهاي مؤثر ممكن است بر تصميم‌گيري شخص درباره اينكه آيا يك تعارض به وجود آمده را به طور صريح با همسرش در ميان بگذارد و يا از بيان آن اجتناب ورزد، اثر بگذارند (كولينز وريد، 1994).

ثبات و تغيير در الگوهاي مؤثر: چندين عامل، ثبات الگوهاي مؤثر را افزايش مي‌دهند. اول: افراد گرايش دارند محيطي را انتخاب كنند كه با باورهاي آنان درباره خودشان و ديگران هماهنگ باشد. دوم: الگوهاي مؤثر، ممكن است خود تداوم‌بخش باشند. براي مثال كسي كه معتقد است به ديگران نمي‌توان اعتماد كرد ممكن است به گونه‌اي دفاعي با افراد برخورد كند كه اين حالت وي، احتمال طرد وي را بيشتر خواهد كرد. سوم: از طريق سوگيري در پردازش اطلاعات، يعني مردم به گونه‌اي هدايت مي‌شوند كه محركهاي مختلف را آنگونه ادراك كنند كه از الگوهاي مؤثر آنان حمايت كند (همان منبع).

ولي به رغم اين نكات در مواردي تغيير در الگوهاي مؤثر اتفاق مي‌افتد. بخصوص وقتي رويدادهاي مهم و چشمگيري در محيط اجتماعي شخص به وقوع مي‌پيوندند كه با انتظارات وي منطبق نيستند. براي مثال، قرار گرفتن در يك رابطه با ثبات و ارضا كننده ممكن است منجر به تغيير در الگوهاي مؤثر كساني شود كه بازخوردي بدبينانه درباره احتمال وجود چنين روابطي دارند. درصد بالاي افرادي كه داراي ازدواجهاي با ثبات هستند دليلي بر اين مدعاست (فيني و نولر و كالان، 1994؛ لي چاك و لئونارد، 1992، به نقل از فيني، 1999).

همچنين يك شخص ايمن كه در يك رابطه منفي خاص درگير شده است، ممكن است در نتيجه اين تجربه ناايمن شود. البته اثر اينگونه تجارب منفي به طول مدت آنها و نيز اينكه اين تجارب از نظر هيجاني تا چه حد مهم و تأثيرگذار بوده‌اند، مربوط مي‌شود. همچنين با نايل شدن شخص به يك فهم جديد درباره تجارب گذشته‌اش، بخصوص آن تجاربي كه در ارتباط با دلبستگي‌هاي او هستند، ممكن است الگوهاي مؤثر فرد تغيير كنند (فيني، 1999).

ثبات و تغيير در سبك دلبستگي فرد بزرگسال در خلال فواصل زماني متفاوت از يك هفته تا 4 سال با روش خود گزارش‌دهي مورد ارزيابي قرار گرفت. نتايج حاكي از اين بود كه از هر 4 آزمون يك مورد تغيير را گزارش مي‌كرد. (بالدوين و فر، 1995؛ كريك پاتريك و هازن، 1994؛ به نقل از همان منبع). اين نتيجه با توجه به فاصله بين ارزشيابيها اندكي تغيير مي‌يابد. وقتي از مقياسهاي چند ماده‌اي استفاده مي‌شود و نيز محدوديت‌هاي اعتبار مقياسها مورد توجه قرار مي‌گيرد، مي‌توان گفت كه ثبات اين سبكها كاملاً بالاست (كولينز و ريد، 1994).

نتايج مصاحبه‌ها، بيشتر از خود گزارش‌دهي يا گزارش همسالان گرايش دارند كه داراي ثبات باشند (همان منبع).

اين واقعيت كه اندازه‌هاي دقيقتر محاسبه شده، با ثبات‌تر هستند. اين نكته را طرح مي‌كند كه بعضي از اين عدم ثبات‌ها، انعكاس عدم اعتبار اندازه‌گيري‌هاست. اما بعضي ديگر از اين عدم ثبات‌ها، بدون شك، مؤيد تغييرات واقعي در سازمان دلبستگي در طول زمان است. اين نظر كه تجارب ارتباطي و ساير رويدادهاي مهم زندگي، ممكن است سازمان دلبستگي و الگوهاي مؤثر را تغيير دهند، ناقض نظريه دلبستگي نيست. براي مثال در يك تحقيق در مورد زوجهاي جواني كه داراي روابطي ارضا كننده با همسرانشان بودند، اين روابط مثبت موجب افزايش ايمني در آنها شده بود (هاموند[27] و فلتچر[28]، 1991؛ به نقل از فيني، 1999). در پيگيري 4 ساله بعدي، معلوم شد فروپاشي رابطه با همسر، موجب تغيير دلبستگي افراد از ايمن به ناايمن شده بود و افراد اجتنابي كه روابط جديدي را با ديگران بنا كرده بودند، به نسبت افرادي كه چنين روابطي را ايجاد نكرده بودند. با احتمال كمتري اجتنابي باقي مانده بودند. (همان منبع).

يك تحقيق جالب توسط واترز[29] و همكاران (1995، به نقل از كولين، 1996) انجام شده است. محققين موفق به يافتن 50 جوان (20 تا 22 سال) شدند كه در دوران كودكي در موقعيت ناآشنا مورد مطالعه قرار گرفته بودند. نتايج اين تحقيق حاكي از اين بود كه:

  1. روابط مادر ـ كودك نمونه اصلي[30] براي روابط عشقي اين آزمودن‌ها بود.
  2. كيفيت مراقبت مادرانه در اين نمونه گرايش داشت كه نسبتاً ثابت باقي بماند.
  3. وقتي الگوهاي مؤثر ايجاد شدند، گرايش به حفظ خود دارند.

به رغم اينكه مقوله[31] D (بدون جهت ـ بدون سازمان) در ارزيابي اين آزمودنيها در دوران كودكي در دست نبود، و به رغم 20 سال بين اين دو ارزيابي، 31 نفر از 50 نفر (62%) سبك دلبستگي‌شان همان سبك دوران كودكي‌شان بود. تغيير سبك دلبستگي بسياري از آزمودنيها احتمالاً ناشي از تجربيات آنان بود.

مهمترين اين تجربيات عبارت بودند از: از دست دادن يكي از والدين، طلاق والدين، ابتلاي والدين يا خود آنها به بيماريهاي دشوار، ابتلاي والدين آنها به بيماريهاي روان گسسته‌وار و مورد سوء استفاده بدني يا جنسي قرار گرفتن. آزمودنيهايي كه هيچ‌يك از اين موارد را تجربه نكرده بودن، با احتمال بيشتري الگوي دلبستگي كودكي و بزرگسالي‌شان همسان بود.

اگرچه ممكن است عدم همساني به مسائل و محدوديت‌هاي اعتبار و روايي اندازه‌گيري نسبت داده شود ولي به نظر مي‌رسد كه تجارب دوران كودكي و پس از آن، نقش مهمي را در ايمني يا ناايمني دلبستگي در بزرگسالي ايفا مي‌كنند.

 

2 ـ 5 ـ 4 ـ روش «موقعيت ناآشنا» و بررسي نتايج برخي از تحقيقات انجام شده

انيس ورث و همكاران (1978، به نقل از كولين، 1996)، با هدف فراهم آوردن مبنايي عيني و تجربي براي نظريات بالبي، «موقعيت ناآشنا»[32] را ابداع كردند. اين روش، يك روش آزمايشگاهي نيمه استاندارد[33] براي اندازه‌گيري كيفيت رفتار دلبستگي رفتار اكتشافي و رفتار پيوندجويانه[34] است.

[1] . Belsky, J.

[2] . Proximity seeking

[3] .  Attachment Figure

[4] . Holmes, J.

[5] . Secure Base phenomen

[6] . Exploratory behaviour

[7] .Internal working model

[8] . Seperation protest

[9] . Simpson, J. A.

[10] . Proximity maintenance

[11] .  infant caregiver

[12] . Baranas, M. V.

[13] . internal working. Models

[14] . Bretherton, I.

[15] . Relation – structure

[16] . Self

[17] . Collins, N. I.

[18] . Read, S. J.

[19] . biases

[20] . encoding

[21] . retrieval

[22] . explanation

[23] . Bald win, M. W.

[24] .Primary appraisal

[25] . Secondry appraisal

[26] . Running to Mother

[27] . Hammond, J. R.

[28] . Fletcher, G. J. O.

[29] . Waters, E.

[30] . Prototype

  1. [32] . Strange situation

[33] . Semi-Standard

[34] . affiliative