2 ـ 7 ـ 1 ـ دلبستگي و روابط عاشقانه و زوجهاي ازدواج نكرده

بر اساس نظريه دلبستگي، آن جنبه‌هايي از زندگي بزرگسال كه بيشتر به طور مستقيم از الگوهاي تجسمي، متأثر مي‌شود، شخصيت و روابط صميمانه است كه شامل روابط عاشقانه و ازدواج نيز مي‌شود. هازن و شيور (1987)، نظريه دلبستگي را به حيطه‌هاي عشق و تنهايي گسترش داده‌اند. آنها معتقدند كه اين نظريه در مقايسه با ساير نظريات ارائه شده درباره عشق از جامعيت و گستردگي بيشتري برخوردار است. به نظر اين مؤلفين «عشق رويايي»[1] يك فرايند دلبستگي است كه به وسيله افراد مختلف، به گونه‌هاي متفاوت تجربه مي‌شود، زيرا آنها در موضوع دلبستگي با يكديگر تفاوت دارند.

 

چهار مزيت اصلي روي آورد دلبستگي به موضوع عشق از نظر اين مؤلفين عبارتست از:

نخست: اگرچه بسياري از محققين سعي در ارزيابي صورتهاي مختلف عشق كرده‌اند. (مثلاً دين[2] و دين[3]، 1985؛ لي[4]، 1973؛ استرنبرگ، 1986؛ تنو[5]، 1979؛ به نقل از همان منبع)، اما نظريه دلبستگي مي‌تواند توضيح دهد كه چگونه بعضي از اين شكل‌ها رشد مي‌كنند و چگونه پويائيهاي زيربنايي مشابه، كه براي همه مردم عموميت دارند، مي‌توانند به وسيله تجارب اجتماعي شكل داده شده، و منجر  به سبكهاي رابطه‌اي متفاوت بشوند. دوم اگرچه محققين بسياري، انواع خاصي از عشق را سالم و انواع ديگر را ناسالم، يا حداقل مشكل‌دار دانسته‌اند (مثلاً هيندي[6] و چوارذ[7]، 1984؛ تنو، 1979؛ به نقل از همان منبع)، ولي بيان نكرده‌اند كه چگونه انواع سالم و ناسالم عشق، در يك چارچوب مفهومي واحد با يكديگر هماهنگ مي‌شوند؛ نظريه دلبستگي نه‌تنها اين چارچوب را فراهم مي‌كند، بلكه بيان مي‌كند كه چگونه اشكال سالم و ناسالم عشق از شرايط اجتماعي خاص ريشه مي‌گيرند. تصويري كه به وسيله نظريه دلبستگي از عشق ارائه شده، شامل انواع مثبت و منفي است. سوم نظريه دلبستگي با جدايي و از دست دادن سر و كار دارد و سعي در توضيح اين نكته دارد كه چگونه تنهايي[8] و عشق به يكديگر پيوند مي‌يابند. و نهايتاً اينكه نظريه دلبستگي عشق بزرگسالانه را با فرآيندهاي اجتماعي ـ هيجاني[9] ‌آشكار در كودكان و برخي حيوانات پيوند زده و آن را در زمينه تكامل موجودات قرار مي‌دهد.

به نظر هازن و شيور (1987) عشق رويايي مانند رفتارهاي غريزي است كه كودك را به اولين مراقبش پيوند مي‌دهد و آن فرايندي «زيستي ـ اجتماعي» است كه از خلال آن پيوندهاي عاطفي شكل مي‌گيرد. كنش زيست‌شناختي عشق رويايي، شكل‌گيري دلبستگي بين همسران و كساني را كه با هم داراي روابط جنسي هستند، تسهيل مي‌كند.

وقتي روابط عاشقانه منجر به ازدواج مي‌شود، به طور معمول، زوجين پس از مدتي صاحب فرزند مي‌شوند. مطمئناً بخت كودك براي بقا و سلامتي وقتي كه والدين وي داراي رابطه دلبستگي با يكديگرند، بيشتر از شرايطي است كه والدين وي به يكديگر دلبسته نيستند. و نيز وقتي كودكي داراي دو مراقب يا بيشتر براي حمايت و پرورش است، مزيت‌هايي بر كودكي كه تنها يك نفر از او مراقبت مي‌كند، دارد.

بزرگسالاني كه دلبستگي متقابل بين خود به وجود مي‌آورند و از يكديگر حمايت و مراقبت مي‌كنند، بيشتر احتمال دارد كه فرزندان آنها زنده مانده و به سن توليد مثل برسند، تا بزرگسالاني كه نمي‌توانند چنين رابطه‌اي را بين خود به وجود بياورند (كولين، 1996).

بعلاوه بيشتر فرهنگ‌ها به تقويت ازدواج و رسومي مي‌پردازند كه از دو نفر كه مي‌خواهند روابط دائمي با يكديگر داشته باشند. يكي از نتايج حمايت از روابط مادام‌العمر بين زن و شوهر، اين است كه در اين نوع روابط، مراقبت از كودكان و خردسالان بهتر و كاملتر انجام مي شود.

بر اساس نظريه دلبستگي الگوهاي مؤثر دروني كه شخص از روابط اوليه‌اش با چهره‌هاي دلبستگي در خود رشد و پرورش داده است، رفتار و تجارب جديد وي در زمينه‌هاي مختلف، بخصوص روابط عاشقانه او را تحت‌الشعاع قرار مي‌دهد. در انتخاب همسر و مشاركت در ايجاد يك رابطه جديد، شخصي كه الگوهاي وي هم سازمان يافته و هم به سوي تجارب جديد باز است، آشكارا بر كسي كه  الگوهاي وي غيرمنسجم و دفاعي است، برتري دارد. جواني كه داراي الگوهاي مؤثر دروني ايمن است، بيشتر احتمال دارد كه ارتباطي باز و صادقانه داشته باشد، رفتار هيجاني طرف مقابل را به درستي بشناسد و تفسير كند. در ازدواج، همسري را انتخاب كند كه او نيز بخواهد و قادر باشد كه در ايجاد اعتماد متقابل و روابط عاطفي نزديك مشاركت داشته باشد.

از بزرگسالاني كه بر اساس تجارب قبلي‌شان داراي دلبستگي اضطرابي‌اند، انتظار مي‌رود كه مشكلات بيشتري در روابط عشقي جديدشان داشته باشند. بر اساس اين نظريه، جواناني كه الگوي دلبستگي آنان مقاوم يا دوسوگراست، ممكن است در روابط عشقي‌شان وابستگي زيادي احساس كنند و به رفتارهاي غيرپاسخگويانه جزئي اتفاقي  همسرشان با عصبانيت تجاوزگرانه‌اي پاسخ دهند و ناهشيارانه با تركيبي از رفتارهاي زورگويانه و آزارگرانه[10] همسرشان را مهار كنند.

يك بزرگسال با الگوي دفاعي، ممكن است در اعتماد كردن به همسرش مشكل داشته باشد و نيز  نتواند نياز هيجاني خود و همسرش به روابط صميمانه را تأييد كند.

در خلال بيش از يك دهه گذشته تحقيقات بسيار زيادي در مورد روابط عاشقانه و ارتباط آن با نظريه دلبستگي انجام شده است. ولي اكثر اين تحقيقات در مورد «زوجهاي ازدواج نكرده»[11] صورت گرفته است و در مواردي نيز نتايج اين گروه با زوجهاي ازدواج كرده[12] در هم آميخته شده است. در حاليكه به نظر مي‌رسد نتايج اين دو گروه را نبايد با هم مشتبه كرد، زيرا ازدواج و تشكيل خانواده داراي كنش‌هاي گسترده و بسيار متفاوتي، از جمله مسئوليت‌پذيري، وفاداري، حمايت، ايجاد رابطه با اقوام يكديگر، فرزندپروري، تعهد مادام العمر و … است كه روابط زوجهاي ازدواج نكرده، معمولاً فاقد آن است. بنابراين نتايج گروه ازدواج نكرده را نمي‌توان به سادگي به روابط زناشويي تعميم داد. خوشبختانه تحقيقاتي هرچند اندك نيز وجود دارند كه در مورد زوجهاي ازدواج كرده انجام شده‌اند.

در سطور زير به مرور اين تحقيقات مي‌پردازيم و ابتدا به بررسي سه پژوهش كه در مورد زوجهاي ازدواج نكرده انجام گرفته‌اند مي‌پردازيم.

كريك پاتريك[13] و ديويس[14] (1994،  به نقل از كولين 1996 و فيني[15]، 1999)، 354 زوج ازدواج نكرده را براي مدت 3 سال مورد مطالعه قرار دادند. نتايج حاكي از نكات جالبي بود، نخست اينكه بيش از 80% زنان و مردان خودشان را ايمن ارزيابي مي‌كردند. يعني اين نمونه در مقايسه با افراد جامعه شامل تعداد كمتري از افراد اجتنابي و مقاوم بودند.

دوم اينكه نتايج با فرضيه‌اي كه بر اساس آن همسران همديگر را بر اساس رفتاري كه با سبك دلبستگي همخواني دارد، انتخاب مي‌كنند منطبق بود. هيچ موردي نبود كه در آن يك فرد مقاوم با يك فرد مقاوم ديگر، يا يك فرد اجتنابي با يك فرد اجتنابي زندگي كرده باشد. روابط مردان اجتنابي و زنان مقاوم، به رغم اينكه هر دو همسر در ارزيابي اوليه، روابطشان را ضعيف درجه‌بندي كرده بودند، حداقل به اندازه روابط زوجهاي ايمن كه در درجه بندي اوليه، روابطشان را رضايت‌بخش توصيف كرده بودند، تداوم يافته بود (اين نتايج مخالف يافته‌هاي فيني و نولر، 1990؛ به نقل از فيني، 1999 است). در طول اين پژوهش (3 سال) زوجهايي كه شامل مرد مقاوم و زن اجتنابي بودند، بالاترين ميزان جدايي را داشتند. به نظر مؤلفين حفظ يا شكست روابط زناشويي يا ازدواج گونه، بيشتر به نقش زن باز مي‌گردد. مردان مقاوم كه روابطشان ادامه نيافته بود با زناني  اجتنابي زندگي كرده بودند كه احتمالاً كمترين ميزان مهارت براي حفظ رابطه و بيشترين گرايش براي ترك رابطه را داشته‌اند. برعكس، از آنجا كه زنان مقاوم درباره ترك شدن يا دوست داشتني نبودن، اضطراب دارند، ممكن است بخصوص براي حفظ روابطشان به سختي تلاش كنند، اگرچه اين رابطه برايشان چندان رضايت‌بخش نباشد.

يك تحقيق طولي ديگر (6 ماهه) توسط سيمپسون (1990) انجام شده است و يافته‌هايي را درباره مطابقت سبك دلبستگي زوجها، ارتباط سبك دلبستگي و نوع رابطه بين همسران و نهايتاً رابطه بين سبك دلبستگي و واكنش به جدايي ارائه مي‌دهد.

آزمودنيها 144 زوج ازدواج نكرده بودند كه به طور متوسط 5/13 ماه از آغاز آشنايي و ارتباط آنها مي‌گذشت.  نتايج حاكي از اين بود كه دلبستگي ايمن براي دو گروه مردان و زنان، با رابطه مبتني بر اتكاي متقابل، تعهد، اعتماد و رضايت خاطر بيشتر و هيجان منفي كمتر، نسبت به افراد دلبسته مقاوم يا اجتنابي همخواني داشت.

همخواني آماري بين سبك دلبستگي فرد و سبك دلبستگي همسر وي به اندازه همخواني بين سبك دلبستگي فرد و گزارش خود فرد از وجود اتكاء متقابل، تعهد، اعتماد، رضايت خاطر و فراواني هيجانهاي مثبت در رابطه با همسرش نبود. معهذا گرايش به زندگي مشترك با يكديگر در مردان و زنان ايمن وجود داشت. افزون بر اين سبك دلبستگي  فرد به پيش‌بيني احساسات همسرش درباره وي كمك مي‌كرد. همسران مردان و زناني كه نمره بالايي در شاخص مقاوم بودن به دست آورده بودند، اتكاي متقابل كمتر و تعهد كمتري را در مقايسه با ديگر گروه‌ها گزارش مي‌‌كردند.

مرداني كه داراي همسران مقاوم بودند، كمترين رضايت را از روابطشان ابراز مي‌كردند. زوجهايي كه هر دو نفر نمره بالايي را در شاخص اجتناب به دست آورده بودند، اعتماد كمتر و عدم ايمني بيشتري را در مقايسه با ساير گروه‌ها، گزارش مي‌كردند. همسران زنان اجتنابي به كمترين تعهد درباره همسرانشان اشاره داشتند. 6 ماه بعد، مصاحبه‌گران موفق به تماس با 132 زوج از مجموع 144 زوج شدند. در اين مدت 48 زوج (36 درصد) رابطه‌شان را با هم قطع كرده بودند. از اين افراد، پرسش كردند كه تا چه حد به خاطر اين جدايي دچار پريشاني هيجاني شدند. مردان اجتنابي كمترين ميزان پريشاني را نسبت به ساير مردان گزارش كردند. ولي گزارش زنان سه گروه ايمن، اجتنابي و مقاوم تفاوت چنداني با يكديگر نداشت.

تحقيق سوم، يك تحقيق آزمايشي است؛ و موضوع آن بررسي نحوه واكنش افراد داراي سبكهاي دلبستگي متفاوت در برابر شرايط مضطرب كننده است (سيمپسون و همكاران، 1992). آزمودنيهاي اين پژوهش، 83 زوج دانشجوي ازدواج نكرده بودند كه به آنها گفته شده بود، از هر زوج، فقط زنها بايد در آزمايش شركت كنند كه باعث ايجاد اضطراب در بيشتر مردم مي‌شود. اما در واقع موضوع آزمايش، يك «وانمودسازي» بيش نبود. در حاليكه اين افراد در اتاق انتظار منتظر ورود به آزمايشگاه و شروع آزمايش بودن واكنش‌هاي متقابل هر زوج به مدت 5 دقيقه به صورت علني فيلم‌برداري مي‌شد.

[1] . Romantic love

[2] . Dion, K. K.

[3] . Dion, K. L.

[4] . Lee, M. D.

[5] . Tennov, D.

[6] . Hindy

[7] . Schwarz

[8] . Loneliness

[9] . Socioemotional

[10] . sADISTIC

[11] . dating couples

[12] . married couples

[13] . Kirkpatrick, L. A.

[14] . Davis, K. E.

[15] . Feeney, J. A.