علي‌رغم تحقيقات زيادي كه درباره بسياري از ابعاد نظريه دلبستگي انجام شده، تحقيقات اندكي از نقطه نظر دلبستگي درباره ازدواج انجام شده است (كولين 1996). در اين بخش خلاصه‌اي از چند تحقيق انجام شده، ارائه مي‌شود.

كوبك و هازن (1991)، تحقيقي را با عنوان «تأثيرات ايمني و دقت الگوهاي مؤثر»[1]، با هدف دستيابي به ارتباط بين همسازي زناشويي و الگوهاي مؤثر انجام داده‌اند. آزمودنيهاي اين پژوهش 40 زوج داراي ميانگين طول مدت ازدواج 7 سال، و دامنه‌ي سني 24 تا 46 سال بودند.

محققين براي ارزيابي همسازي زناشويي از «مقياس همسازي دونفره»[2] (DAS) و براي اندازه گيري ايمني و دقت الگوهاي مؤثر از يك روش جديد با عنوان Q-Sort استفاده كردند كه ملاحظه خود به عنوان «اعتماد كننده به همسر»[3]، و ملاحظه همسر  به عنوان دسترس‌پذيري روانشناختي[4]، را اندازه ميگرفت. افرادي كه اظهار مي‌كردند كه به همسرشان بيشتر اعتماد و همسرشان كاملاً دسترس‌پذير است، بالاترين نمرات را در زمينه دلبستگي ايمن مي گرفتند.

نتايج اين پژوهش به اختصار اين بود كه وقتي شوهران دسترس‌پذيري كمتر زنانشان را گزارش مي‌كردند، هر دو زوج در تكليف «مشكل‌گشايي» طرد بيشتر و حمايت كمتر از يكديگر را آشكار مي‌ساختند. زناني كه اعتماد كمتر به همسر و دسترس‌پذيري كمتر شوهرانشان را گزارش مي‌كردند، در خلال بحث مشكل‌گشايي رفتار طرد كننده بيشتري را آشكار مي‌كردند. تفاوتهاي جنسي در اين پژوهش مشاهده شد كه تقريباً منطبق با الگويي بود كه انتظار مي‌رفت؛ به اين صورت كه زنان عموماً حمايت كننده و از نظر روانشناختي دسترس‌پذير بودند. در حاليكه مشاركت عمده مردان در ازدواج در ساير زمينه‌ها بود.

بعلاوه، براي هر دوي زن و شوهر، نمره بالا در مقياس اعتماد به همسر با نمره بالاتر در مقياس همسازي زناشويي همراه بود. درجه‌بندي زن و شوهر از همسازي زناشويي با ادراك شوهر از دسترس‌پذيري روانشناختي زن، ارتباط داشت. درجه‌بندي زن از همسازي زناشويي همچنين با درجه‌بندي وي از دسترس‌پذيري روانشناختي شوهرش ارتباط مي‌يافت، ولي درجه‌بندي شوهر از همسازي زناشويي اينگونه نبود. مي‌توان گفت كه در اين پژوهش نظريه تعامل دوجانبه الگوهاي مؤثر و كنش‌وري مربوط به ازدواج مورد تأييد قرار گرفت.

پژوهش دوم توسط سن چاك[5]  و لئونارد[6] (1992، به نقل از فيني، 1999) با هدف بررسي نحوه جور شدن زوج‌ها در سبك دلبستگي و رابطه سبكهاي دلبستگي و همسازي زناشويي به انجام رسيده است. آزمودنيها 322 زوج جوان بودند كه به تازگي ازدواج كرده بودند. نتايج حاكي از اين بود كه 82% از مردان و 83% از زنان خود را دلبسته ايمن گزارش مي‌كردند. در اين صورت احتمال اينكه يك آزمودني معين يك همسر ناايمن داشته باشد، پائين‌ بود. با اين وجود، شوهران ناايمن به طور معني‌داري بيشتر احتمال داشت كه با زنان ناايمن ازدواج كنند تا با زنان ايمن (34% در مقابل 14%) و زنان ناايمن به طور معني‌داري بيشتر احتمال داشت كه با شوهران ناايمن ازدواج كنند، تا با شوهران ايمن (36% در مقابل 15%). در زمينه همسازي زناشويي، زوجهايي كه هر دو ايمن شناخته شده بودند، هسمازي زناشويي بالاتري را نسبت به دو گروه ناايمن و مختلط داشتند. ولي تفاوت دو گروه اخير از نظر همسازي زناشويي با يكديگر، معني دار نبود.

تحقيق سوم، كه نتايج آن در راستاي تحقيقات قبلي است توسط مظاهري (1379) به انجام رسيده است. در اين تحقيق رابطه بين دلبستگي و كنش‌وري ازدواج در 52 زن و شوهر ايراني مورد بررسي قرار گرفته است. نتايج اين پژوهش نشان مي‌دهد كه رابطه قوي و مهمي بين سبك دلبستگي (خصوصاً جور شدن سبكهاي دلبستگي زن و شوهر با يكديگر)، ساختار خانواده و همسازي زناشويي وجود دارد. به نحوي كه نشان دهنده اهميت دلبستگي زوجين به عنوان مؤلفه‌اي مهم در شكل‌گيري روابط خانوادگي است. در اين پژوهش، روابط بين سبك دلبستگي، ساختار خانواده و سازگاري زناشويي براي زنان قوي‌تر از مردان بوده و چنين به نظر مي‌رسد كه زنان بيشتر تحت تأثير شوهرانشان قرار گرفته‌اند تا برعكس.

با مرور اين سه تحقيق، ممكن است به نظر برسد كه همه تحقيقات مؤيد رابطه بين سبك دلبستگي و همسازي زناشويي‌اند، اما چنين نيست و نتايج بعضي تحقيقات شواهد متفاوتي را ارائه مي‌كنند.

از جمله آنها پژوهشي است كه توسط كوهن[7] و همكاران (1992؛ به نقل از كولين، 1996) انجام شده است. اين پژوهش روي 27 زوج انجام شده كه در اواخر دهه سوم يا اوايل دهه چهارم زندگي بوده و همه داراي فرزند بودند. در اين پژوهش از مصاحبه AAI‌ براي تشخيص سبك دلبستگي آزمودنيها استفاده شد. نتايج حاكي از اين بود كه 20 نفر از شوهران (74%) و 14 نفر از زنان (52%) به عنوان ايمن طبقه‌بندي شدند. اما برخلاف انتظار نمرات زنان در پرسشنامه همسازي زناشويي، با نوع دلبستگي آنها مرتبط نبود.

آخرين موضوع در اين زمينه كه به مسئله ازدواج نيز ارتباط مي‌يابد، بررسي رابطه بين سبكهاي دلبستگي و بازخورد و رفتار جنسي است. زيرا ارضاي جنسي يك عامل پيش‌بيني كننده براي كيفيت و دوام رابطه زناشويي است (اسپريچر[8] و مك كيني[9]، 1993، به نقل از فيني، 1999). يافته‌هاي بسياري در اين زمينه ارائه شده است، از جمله آنها اينكه برخي محققين (فيني و همكاران، 1994؛ برنان[10]  و شيور، 1995؛ به نقل از همان منبع)، دريافتند كه افراد اجتنابي، بيشتر از دو گروه ديگر، رابطه جنسي اتفاقي را قابل قبول مي‌دانستند و بيشتر احتمال دارد كه درگير رابطه جنسي يك شبه[11] بشوند. بعلاوه اينان فكر رابطه جنسي بدون عشق را تأييد مي‌كردند. فيني و همكاران (1993، به نقل از همان منبع) دريافتند كه طول يك دوره 6 هفته‌اي، زنان اجتنابي و مردان دوسوگرا، كمترين دفعات رابطه جنسي را گزارش ميكردند. بر اساس اين يافته مي‌توان گفت كه بين جنس و سبك دلبستگي با رفتار جنسي، نوعي تعامل وجود دارد. افزون بر اين، ميزان اندك رابطه جنسي كه به وسيله زنان اجتنابي گزارش شد سؤال‌برانگيز است، زيرا با اين يافته كه افراد اجتنابي بيشتر از ساير سبكها، رابطه جنسي اتفاقي را قابل قبول مي‌دانستند، ناهمخواني است. بنابراين لازم است كه اثرات سبك دلبستگي بر بازخوردهاي جنسي و رفتارهاي جنسي بررسي شود.

 

2 ـ 8 ـ دلبستگي و تنهايي

اگرچه تحقيقات بسياري درباره تنهايي[12] انجام شده است، ولي پژوهشهاي اندكي از نقطه نظر دلبستگي صورت گرفته است. ويس[13] (1973، به نقل از كولين، 1996) اين فرضيه را مطرح كرد كه رگه تنهايي[14] منعكس كننده فقدان دلبستگي ايمن است. هازن و شيور (1987)، بر اساس اين فرضيه  دو نمونه آزمودني را كه همگي دانشجو بودند، مورد بررسي قرار دادند. نتيجه حاكي از اين بود كه افراد ناايمن در مقايسه با افراد ايمن،  احساس تنهايي بيشتري را گزارش مي‌كردند و تفاوت دو گروه معني‌دار بود. در بين افراد ناايمن، گروه اجتنابي بيشتر از گروه مقاوم با تنهايي پيوند خورده بودند، آنها بيشتر از حد معمول گفته بودند احساس مي‌كنند كه با ديگران جور نيستند و عضو گروهي از دوستان نبوده‌اند و در سالهاي اخير با كسي رابطه نزديك نداشته‌اند. دانشجويان مقاوم درباره جستجوي دوستان بسيار خوشبين و فعال بودند. اين دانشجويان اگرچه داراي تاريخچه تنهايي بودند، ولي آنها حتي در مقايسه با دانشجويان ايمن، بيشتر احتمال داشت كه بگويند آنها عضوي از گروه دوستان بوده‌اند.

در يك مطالعه در گروهي از دانشجويان ايراني (حجت[15]، 1982، به نقل از همان منبع)، ارتباط‌هايي بين تجارب دوران كودكي و احساس تنهايي در دوران دانشجويي يافت شد، كه شبيه به يافته‌هاي نمونه‌هاي امريكايي بود. در تحقيق حجت، بيش از 200 دانشجوي ايراني شاغل به تحصيل در امريكا و بيش از 300 دانشجوي شاغل به تحصيل در ايران، چندين پرسشنامه از جمله آزمون دلبستگي را پر كردند. نتايج حاكي از اين بود كه آنهايي كه روابط رضايت‌بخشي را با والدينشان در دوران كودكي نداشتند و آنهايي كه قادر به برقراري روابط بين فردي مثبت با همسالانشان در دوران كودكي نبودند، بيشتر از ديگران، احتمال داشت كه تنهايي شديدي را در خلال سالهاي دانشجويي تجربه كنند.

نتايج اين پژوهشها با نظريه دلبستگي هماهنگ است و بر اين نكته دلالت دارد كه تجارب اوليه شخصي در رابطه با چهره‌هاي دلبستگي، بر احتمال اينكه فرد دچار رگه تنهايي بشود، مؤثر است.

 

2 ـ 9 ـ دلبستگي و اشتغال

دنياي كار، حيطه ديگري است كه در آن حيطه، مهارتهاي فردي و اجتماعي و الگوهاي مؤثر دروني از روابط اجتماعي و … به بازيگري مي پردازند. سؤال اين است كه آيا سبكهاي دلبستگي بر اشتغال افراد تأثير مي‌گذارند؟ پژوهش انجام شده گوياي چنين فرضيه‌اي است (هازن و شيور، 1990). نتايج اين تحقيق كه در مورد نزديك به 700 آزمودني صورت گرفته است، حاكي از اين است كه افراد ايمن ميزان بالاتري از رضايت و  خشنودي را در ارتباط با ايمني شغلي، همكاران، درآمد و موقعيت براي چالش‌گري و پيشرفت گزارش مي‌كردند. از بين مجموع سه گروه، آنها كمتر احتمال داشت كه در كامل كردن وظايف، مشكل داشته باشند و يا تعلل كنند. آنها فكر مي‌كردند كه در انجام كارها افراد توانايي هستند و اطمينان داشتند كه همكارانشان نيز درباره آنها اينگونه مي‌انديشند، آنها از تعطيلاتشان لذت مي‌بردند و اجازه نمي‌دادند كه حرفه آنها سلامتي يا روابط آنها با ديگران را به مخاطره بيندازد. آنها براي روابط خود با ديگران بيش از كارشان، اهميت قائل بودند، و از روابطشان با ديگران لذت بيشتري مي‌بردند تا از كارشان.

اگرچه گروه اجتنابي از همكارانشان راضي نبودند، ولي مانند افراد ايمن از كارشان راضي بودند. آنها عملكرد حرفه‌اي‌شان را پائين ارزيابي مي‌كردند و انتظار داشتند كه همكارانشان نيز عملكرد شغلي آنها را پائين ارزيابي كنند. اين گروه بيشتر از بقيه احتمال داشت كه بگويند كار براي آنها مهمتر از عشق است و اعتراف كنند كه اگر كار نكنند عصبي مي‌شوند و بيان كنند كه كار آنها در سلامتي و روابطشان با ديگران ايجاد اختلال مي‌كند.

آنها كمتر از همه احتمال داشت كه اوقات فراغتشان را در جمع بگذرانند و در آن ايام اطلاعات جديدي به دست بياورند، ايام تعطيلات در كل براي اين گروه لذت‌بخش نبود.

افراد مقاوم گزارش مي‌كردند كه بيشتر اوقات درباره كارشان احساس عدم ايمني مي‌كنند. بعلاوه توسط افراد مافوق قدراني و تأييد قرار نمي‌گيرند. براي مثال آنها گرايش داشتند كه ذكر كنند ارتقايي را كه سزاوار آن بوده‌اند نگرفته‌اند. آنها ترجيح مي‌دادند با كساني كار  كنند كه مايل به همكاري با آنها هستند و از اين موضوع نگران بودند كه ديگران عملكرد آنها را غير مؤثر بدانند يا آنها را طرد كنند. آنها بيشتر از دو گروه ديگر ممكن بود كه اظهار كنند علايق بين فردي در كار آنها تداخل مي‌كند. اشتغال ذهني آنها به نيازهاي بين فردي آشكارا برايشان گران تمام مي‌شد، زيرا آنها كمترين حد متوسط درآمد را داشتند. اين درآمد كمتر احتمال دارد كه با عملكرد حرفه‌اي ضعيف‌تر يا ميزان پيشرفت كندتر آنان در ارتباط باشد. آزمودنيهاي مقاوم رنج و ناراحتي بيشتري را در ارتباط با عشق تجربه مي كردند تا در ارتباط با كار. آنها بيشتر از همه امكان داشت كه بگويند فعاليت‌هاي اوقات فراغت برايشان با هيجان توأم است و  بيشتر احتمال داشت كه اوقات فراغتشان را به خريد بگذرانند.

اگر سلامت رواني بهينه شامل توانايي براي عشق ورزيدن و كار كردن و ايجاد تعادل بين اين جنبه مهم از زندگي باشد شواهد اين خود گزارش‌دهي مؤيد اين نظر است كه بزرگسالان ايمن از دو گروه اجتنابي و مقاوم، در كار و عشق موفق‌تر و بنابراين سالمترند.

[1] . Effects of security & Accuracy of working models.

[2] . Dyadic Adjustment Scale

[3] . reliance on partner

[4] . psychological avilability

[5] . Senchak, M.

[6] . Leonard, K. E.

[7] . Cohn, D. A.

[8] . Sprecher, S.

[9] . Mckinney, K.

[10] . Brennan, K. A.

[11] . One-night stands

[12]  Loneliness

[13] . weiss, R. S.

[14] . trait loneliness

[15] . Hojat, M.