علل و عوامل اجتماعی مؤثر بر جدایی زوجین و از هم پاشیدگی خانواده از طریق طلاق، بیشمار است و پایانی نمی شناسد، زیرا ازدواج، دو نفر انسان را که هر کدام شخصیت منحصر بفردی دارد و زمینه های تربیتی مختلفی داشته است، در یک زندگی مشترک خانوادگی درگیر می کند. شاید عمده ترین دلیل طلاق توقعات بسیاری است که هر یک از طرفین ازدواج از دیگری قبلأ داشته یا دارد. این انتظارات، پایگاه های اجتماعی آینده آنها، رابطه ی جنسی، شهرت، سلامت جسمانی، امنیت شغلی و نقش خاص هر یک در قبال دیگری را شامل می شود. در برخی جامعه های صنعتی، عشق و علایق شخصی مهمترین عامل زندگی زناشویی است. به فرض، قبل از ازدواج، هر کدام از طرفین تصور می کند که اگر عشقشان به یکدیگر فروکش نکند، هیچ مسأله دیگری قادر به گسستن پیوند ازدواج آنها نخواهد بود، ولی پس از ازدواج، خیلی زود متوجه می شوند جلوه های عشق و علاقه که زمانی سرشار از آن بودند، ترکشان کرده، مجبورند برای حل مسائل داخلی خود ابزار و وسایل عملی تری را جستجو کنند.

تغییرات ساختی در خانواده های عصر جدید، حاصل کوچک شدن حجم خانوار، دگرگونی در وجهه نظرها و برداشت ها از مسأله طلاق و دگرگونی هایی است که در نقش مرد و زن به وجود آمده است. کاهش حجم خانواده، خود تأثیر چند عامل بوده است. یکی از این عوامل تغییر در نقش فرزندان است که با حرمت از جامعه ی اساسأ کشاورزی محدود، به جامعه وسیع شهری و صنعتی همراه بوده است. کودکان جامعه ی شهری و صنعتی، سربار اقتصادی خانواده محسوب می شود و نه کمک کار آنها. عامل دومی که در کاهش حجم خانواده مؤثر بوده است، بالا رفتن مستمر سطح آموزش و پرورش است. جامعه شناسان دریافته اند که زوجی که از سطح بالای تحصیلات برخوردارند، گرایش به کاهش تعداد فرزند دارند، در حالی که در مورد زوج هایی که تحصیلات کمی دارند، چنین گرایشی مشاهده نمی شود. سرانجام، سومین عامل، توزیع وسیع وسایل جلوگیری از آبستنی و مشاوره ی خانوادگی است که به افراد امکان داده است در انتخاب تعداد فرزندان خود آزاد باشند و حتی اگر هیچ فرزندی نخواهند، برایشان میسر است.

از آنجا که طلاق یک روش پذیرفتنی و پذیرفته برای پایان دادن به ازدواج است، هر جا که مسأله کودکان مطرح است، تغییراتی در ساخت خانواده ایجاد شده است. وقتی پدر یا مادر خانواده را ترک می کند، کارکردها و مسئولیت های دیگر افراد خانواده باید طوری تغییر کند که بتواند جای خالی او را پر کند.

توقعات و نقش های طرفین ازدواج از جنگ دوم جهانی به بعد، بشدت تحول یافته، و بویژه نقش زن، بیشتر تغییر کرده است. زن ها به صورت روزافزونی به کار روی آورنده اند و به درآمد خانوادگی کمک می کنند و به همان نسبت از اقتدار بیشتری برخوردارند. بسیاری از زنهای طبقه ی متوسط، امروزه تحصیلات خود را به پایان می رسانند و سپس ازدواج می کنند و تا تولد اولین فرزند به کار می پردازند و برای نگهداری بچه، یا از مهدکودک استفاده می کنند یا کس دیگری را برای نگهداری او استخدام می کنند تا مادر بتواند به طور تمام وقت، در خارج از خانه کار کند. جنبش آزادی زنان در کشورهای غربی تا حد زیادی ارزش های اجتماعی را تغییر داده و زمینه را برای چنین رفتارهایی آماده کرده است، به طوری که این الگوها، به صورت الگوی رفتاری قابل قبول در جامعه های صنعتی پذیرفته شده است.