تفاوتهاي مربوط به جنس در استفاده از سبكهاي روياروگري با مشكلات زناشويي

زنان به هنگام مواجهه با مشكلات زناشويي، از سبك مقابله‌اي فاصله گرفتن و اجتناب بيشتر استفاده مي‌كنند كه راه فعالي براي فراموش كردن مشكلات را منعكس مي‌كند در حاليكه مردان از انكار بيشتر استفاده مي‌كنند كه مشخص كننده شيوه فعل‌پذير، براي فراموشي مشكلات است. هرچند از نظر استفاده از سبك مقابله‌اي متمركز بر مسئله تفاوت معناداري به دست نيامد، وانگهي زنان بيش از مردان، از مواجهه و جستجوي حمايت اجتماعي استفاده مي‌كردند. در حقيقت اين نتايج مانند تحقيقات گذشته از تفاوت موجود در سبكهاي روياروگري مورد استفاده توسط زنان و مردان حمايت نكرد. تحقيقات گذشته مردان را به استفاده از سبكهاي مقابله يا روياروگري فعال و مؤثر و  زنان را به استفاده از سبكهاي مقابله يا روياروگري  فعل‌پذير و غيرمؤثر توصيف مي‌كردند (پيرلين و اسكولر، 1978؛ هابفال و همكاران، 1994؛ استن و نيل، 1984).

در پژوهش ديگر مشخص شد كه هر دو جنس از سبكهاي مقابله‌اي غير فعال مانند فراموش كردن مشكل و از سبكهاي مقابله‌اي فعال مانند سبكهاي مقابله‌اي متمركز بر مسئله نيز استفاده مي‌كردند و اين دسته اثرات مثبت در حاليكه دسته نخست اثر منفي در سازگاري زناشويي داشت.

نتايج اين پژوهش نشان داد  كه سبكهاي روياروگري مورد استفاده توسط مردان مي‌تواند به عنوان پيش‌بيني كننده‌هاي مهم و معنادار سازگاري زناشويي به حساب آيد. به طور خاص دو سبك مقابله‌اي فاصله گرفتن، اجتناب و مواجهه ـ جستجوي حمايت اجتماعي، پيش‌بيني كننده‌هاي خطي سازگاري زناشويي بودند. به عبارت ديگر، بسته به ميزان استفاده از سبكهاي دسته نخست و پس از آن سازگاري زناشويي بيشينه يا كمينه بهره‌مند بودند و اين نتايج با مطالعات قبلي در يك راستا بود (باومن، 1990؛ هوسر و همكاران، 1990).

رابطه مشاهده شده بين سازگاري زناشويي و استفاده از دو سبك روياروگري متمركز بر حل مسئله و انكار مي‌تواند با رابطه منحني (غيرخطي) نشان داده شود و نخستين بار در ادبيات پژوهشي مقابله، رابطه منحني مورد بحث قرار گرفت. نتايج نشان داد كه مردان براي دستيابي به تجربه آثار مفيد در سازگاري زناشويي، بايد درجه بالايي از استفاده از سبك مقابله متمركز بر مسئله يا مسئله‌مدار را داشته باشند. براي تجربه آثار سودمند آن، مردان بايد از روي‌آورد تحليلي براي حل مسائل استفاده نمايند و سپس تلاشهاي لازم براي تغيير موقعيت را اعمال نمايند؛ هر دو جنبه حل مسئله، تأثير مثبتي بر سازگاري زناشويي آنان داشته است. اين نتايج با بسياري از الگوهاي باليني آموزش حل مسئله كه آن را به عنوان يك فرايند مداوم مي‌شناسند، هماهنگ بوده است (جكوبسن و مارگولين، 1979؛ رايت و سابورين، 1985).

ذكر اين نكته مفيد است كه گرايش غيرخطي، گرچه معنادار نيست اما براي زنها نيز مشاهده شد. نتايج مشخص نمود كه استفاده از ميزان ناچيزي از انكار توس مردان، آثار قابل توجهي بر رضايت‌مندي زناشويي‌شان مي‌گذارد. اما هنگامي كه از انكار به ميزان زيادي استفاده مي‌شود؛ اين رضايت‌مندي كاهش مي‌يابد. اين نتيجه با نتايج مطالعات قبل كه در آن مردان به هنگام اجتناب از تعارضها  تأثير منفي در سازگاري (رضايت‌مندي) زناشويي در رابطه را تجربه مي‌كنند، همگرايي دارد. به عنوان مثال ماركمن (1991) در مطالعه طولي خود نشان داد كه يكي از بهترين پيش‌بيني كننده‌هاي آشفتگي‌ها و درماندگيهاي آينده و طلاق، سطح بالاي گوشه‌گيري مرد از تعرض واقعي يا برداشت شده بود.

 

2 ـ 10 ـ 9 ـ سبكهاي مقابله‌اي و سازگاري زناشويي

روابط طولاني‌مدت مانند ازدواج مستلزم تلاشهاي مالي، اجتماعي و شخصي است و در هر يك از اين تلاشها امكان بروز تنيدگي وجود دارد؛ از اين رو، مي‌تواند به عنوان منبع بالقوه اطلاعات درباره فرايندهاي مقابله و نتايج تلقي شود. نتايج پاره‌اي از مطالعات انجام شده در سطح وسيع نشان داد كه در مقايسه با عوامل شغلي يا اقتصادي، پاسخهاي روياروگري اثرات نيرومندتري در گستره زناشويي داشته است (پيرلين و اسكولر، 1978).

نتايج بسياري از مطالعات از قبيل بررسي‌هاي گوينتا و كمپاس (1993) ليت و تنن، افلك و كلال (1992)؛ ماتلين و تينگتن و كسلر (1990)؛ ميتچل، كرنكيت و موث (1983)؛ استنتن، تنن، افلك و مندولا (1992) وجود رابطه بين ميزان استفاده از برخي از سبكها و راهبردهاي مقابله مانند بهره‌گيري از فرار و اجتناب و افزايش ميزان آشفتگي‌ها و اختلالات روانشناختي و ميزان استفاده از سبكهاي روياروگري متمركز بر مسئله يا مشكل با كمي يا نبود آن اختلالات را تأييد نموده‌اند.

در سطح رابطه سبكهاي روياروگري و سازگاري زناشويي، علاوه بر اندك بودن تعداد مطالعه، به طور اختصاصي و دقيق از سبكهاي مورد نظر در اين پژوهش استفاده نشده اما با آن شباهت دارد. براي نمونه مي‌توان به يافته‌هاي فليشمن (1984)؛ مناقان (1982)؛ سابورين، لاپورت و رايت (1990) اشاره نمود؛ آنان مشخص كردند كه مقايسه‌هاي خوش‌بينانه، مذاكره و گفتگو، تسليم و ناديده گرفتن  انتخابي مي‌توانند پيش‌بيني كننده سازگاري زناشويي محسوب شوند.

به استناد  يافته‌هاي ماتلين و همكاران (1990)؛ استنتن، دانوف ـ برگ، كامرون و اليس )1994)؛ استنتن و همكاران (1992) ميزان به كار بستن ساير سبكهاي روياروگري مانند جستجوي حمايت اجتماعي؛ مواجهه توأم با روي‌آورد هيجاني با توجه به وضعيت جنس افراد و نوع موقعيت‌هاي تننده، متفاوت بوده است.

نظريه‌هاي مقابله‌اي سنتي، مردان را با استفاده بيشتر از راهبردهاي روياروگري مسئله مدار و زنان را با استفاده بيشتر از راهبردهاي مقابله‌اي فعل‌پذير توصيف مي‌نمودند. به عبارت ديگر مقابله يا روياروريي را در مردان مؤثر و در زنان نامؤثر تلقي مي‌كردند (پيرلين و اسكولر، 1978؛ هابفال، ديناهو، بن ـ پوراث و مانير، 1994؛ استن و نيل، 1984)؛ با وجود اين، نظريه‌هاي مقابله‌اي اخير، روياروگري در مردان را به ويژه در گستره كاري، رقابتي، وظيفه‌مدار و حتي مسئله توأم با پرخاشگري، و روياروگري در زنان را به ويژه در گستره روابط بين فردي، اجتماعي، قاطع و همدلانه توصيف نموده‌اند (هابفال و همكاران، 1994).

برخي از محققان گزارش كردند كه استفاده زنان از راهبردهاي مقابله‌اي فعل‌پذيرانه مشكلات زناشويي را تشديد مي‌كند (بيلينگز و موث، 1981؛ پيرلين و اسكولر، 1978)؛ با وجود اين، سابورين و همكارانش در تكرار اين الگو و رسيدن به نتايج قبل موفق نبودند؛ آنان به اين نتيجه رسيدند كه حتي اگر زنان به استفاده كمتر از مقايسه‌هاي خوش‌بينانه و تمايل داشته باشند، باز هم بين استفاده از راهبردهاي مقابله‌اي و سازگاري زناشويي آنها رابطه مثبت وجود دارد.

زنان به هنگام مواجهه با مشكلات زناشويي بيشتر از سبك مقابله‌اي فاصله گرفتن و اجتناب استفاده مي‌كنند كه راه فعالي براي فراموش كردن مشكلات را منعكس مي‌كند؛ در حاليكه مردان بيشتر از انكار استفاده مي‌كنند كه منعكس كننده شيوه فعل‌پذير براي فراموشي مشكلات است. با وجود اين، بين دو جنس از نظر استفاده از سبك مقابله‌اي متمركز بر مسئله تفاوت معناداري به دست نيامد؛ هرچند زنان در مقايسه بامردان، از مواجهه و جستجوي حمايت اجتماعي بيشتر استفاده مي‌نمودند. در حقيقت اين نتايج از تفاوت موجود در سبكهاي مقابله‌اي مورد استفاده توسط زنان و مردان مانند تحقيقات گذشته حمايت نكرد. تحقيقات گذشته مردان را به عنوان افراد استفاده كننده از سبكهاي روياروگري فعال و مؤثر و زنان را به عنوان افراد استفاده كننده از سبكهاي فعل‌پذير و غير مؤثر توصيف مي‌كردند.

با وجود اين مشخص شد كه هر دو گروه از سبكهاي غير فعال مانند فراموش كردن مشكل و از سبكهاي فعال مانند سبكهاي مقابله‌اي مسئله‌مدار استفاده مي‌كردند و اين دسته اثرات مثبت، در حاليكه دسته نخست در سازگاري زناشويي اثر منفي داشت. (پيرلين و اسكولر، 1978؛ هابفال و همكاران، 1994؛ استن و نيل، 1984).

در مجموع نتايج مشخص كرد كه سبكهاي روياروگري مورد استفاده توسط مردان مي‌تواند به عنوان پيش‌بيني كننده‌هاي مهم و معنادار سازگاري زناشويي به حساب آيند. به طور خاص دو سبك مقابله‌اي فاصله گرفتن، اجتناب و مواجهه ـ جستجوي حمايت اجتماعي پيش‌بيني كننده‌هاي خطي سازگاري زناشويي بودند. به عبارت ديگر بسته به ميزان استفاده از سبكهاي اول و دوم از سازگاري زناشويي كمتر يا بيشتر بهره‌مند بودند و اين نتايج با مطالعات قبلي در يك راستا بود (باومن، 1990؛ هوسر و همكاران، 1990).

بررسي‌هاي دقيق‌تر كاتچيك، درسي، ميلر و فورهند (1999) درباره خانواده‌هاي تك والديني كه سرپرستي و هدايت آن توسط مادر انجام مي‌شود، نتايج مناسبي نظير رنج بردن فرزندان آنها از نبود يك الگوي مردانه، اهميت ويژه آن براي فرزندان پسر به سبب لزوم شباهت الگو براي همسانسازي در بيشتر ابعاد تحولي مانند نقش جنسي و …؛ همچنين تجربه انواع مشكلات رفتاري و سازگاري، به ويژه در خلال نوجواني و جواني توسط پسران فاقد الگوي مردانه و افزايش رغبت جنسي و رفتارهاي بزهكارانه در دختران مربوط به اينگونه خانواده‌ها را به دست داد؛ وانگهي آماتو، كيت (1991) لزوم بررسي تأثيرات جدايي، ازدواج مجدد و زندگي در خانواده تك والديني را بر مبناي روي‌آورد  فردي‌نگر وي را با در نظر گرفتن ساير عوامل (نه به صورت تك‌عاملي و رابطه خطي) مورد تأكيد قرار داده بودند؛ به علاوه، آنان مشاهده كردند كه فرزندان متعلق به اينگونه خانواده‌ها ولي برخوردار از كنش‌وري مناسب، مي‌توانند از كودكاني كه با پدر و مادر خود و در يك وضعيت توأم با تضاد و تعارض به سر مي‌برند، مشكلات كمتري داشته باشند.